محمد على مجاهدى

383

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

گفتا به همرهان كه : درين دشت فتنه‌خيز * از خون من شكفته شود لاله‌زارها هركس كه نيست مرد شهادت ، برون برد * رخت حيات خويش ازين گير و دارها بىغيرتان ، نموده بر آن شهريار پشت * كردند رو به جانب شهر و ديارها يك يك ، شكسته بيعت و برتافته عنان * تازان به دشتها و ، گريزان به غارها تن‌پروران ، طريق سلامت گرفته پيش * ماندند گرد سرور دين ، جان‌نثارها شد آتش قتال ، فروزان و اندر آن * شمشيرها زبانه زنان چون شرارها قربانيان چو عازم قربان شدن ، شدند * هريك براى دادن جان ، قرعه‌اى زدند 11 آمد چو سوى معركه آن شير ذو الجلال * شد جلوه‌گاه نور خدا ، عرصهء جدال ز آن پيش كز نيام برآرد زبان تيغ * رفت اين حديث بر لب او با زبان حال كاى كوفيان كافر و ، اى شاميان شوم ! * تا كى فشرده‌ايد قدم در ره ضلال ؟ داريد بر نبى اگر اى قوم ! اعتقاد * ماييم در زمانه نبى را عيال و آل آب حلال گشته به ما ، از چه رو حرام ؟ * گرديده خون ما به شما از چه رو حلال ؟ باز و گشاد و بست زبان ، تيغ بركشيد * نشنيد چون جوابى از ايشان درين سؤال از برق تيغ و ، حملهء آن شير بچه گشت * يك سرزمين ماريه از كشته مال مال آخر ز تشنه‌كامى و ، سنگينى زره * يك‌باره تنگ گشت بر او ، عرصهء مجال آورد رو به سوى پدر با دهان خشك * وز چشم تر فشاند به رخ رشتهء لئال حال پسر چو شاه شهيدان نظاره كرد * با صد هزار انده و رنج و غم و ملال مانند جان كشيد در آغوش محكمش * بنهاد بر لبش لب و ، در كام خاتمش « 1 » 16 گفت : اى گزيده از همه عالم ، خداىتان * بالاى عرش ، برشده صيتِ وفاىتان از رحمت خداى جهان گشت بىنصيب * سنگين‌دلى كه كشت به تيغ جفاىتان

--> ( 1 ) . همان ، ص 579 .